تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

 
 

 بعضی وقتا کاری نمیشه کرد

    

بی تو
 نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

**چطور دلت اومد بری عاشق چشماتم هنوز**

.....

...

..

.

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

نبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه

همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه

دارم کم می آرم 

به نام بقض

به نام شب

به یاد اولینُ آخرین بوسه. . .

 اشک٬ گریه٬ غصه٬ ایستگاه مترو٬ هق هق بلند کنار خیابون٬

بنام سینُ میم

.

.

.

ما به سختی از هم جدا شدیم

شاید منحصر به فرد باشه

چون ما به سختی از هم جدا شدیم

با چشمای اشک آلود.

همیشه تو قصه های من یکی از شخصیتها با چشمای گریون نقطه پایان رو تجربه میکرد

ولی این بار

هر دوی ما

با چشمای اشک آلود از هم جدا شدیم

هر دومون...

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود"

خیلی مسخرست همه چی

باور کنید شما هرچی سعی کنید

سرنوشت بازی خودشو باهاتون میکنه

مهم اینه که باور نکنین بازی های سرنوشتُ

اما یه چیزایی هست که توی بازی سرنوشت باور کردنیه

مثه پایان

اینم پایان وبلاگ منه

این وبلاگ رو درست کردم که شعرای عزیز ترین موجود زندگیمو همیشگی کنم

ولی نذاشت

"برای به درون بردن نفسهایت

باید در جایی دیگر

خاطره ای دیگر سنگ شود

صدا...

شاید ... جایی ... تا ابد

رد می شوند

قلب

از حافظه اش بیرون می آید

صدایی نمی شنود

می ایستد پشت کلمه ای

منتظر می ماند

آهسته تاریک می شود

باد می وزد

رنگهایی تیره روی دیوار

داخل پنجره دیده نمی شود

دیر می شود

دیر می شود ..."

این قسمتی از یکی از شعراشه

می دونم اگه اتفاقی هم ببینه

نمیبخشه منو

ولی

شاید دیگه هیچ وقت نباشم

می خوام این گوشه احساساتم واسه همیشه باشه

ای بابا بگذریم

وقتی نوشته هاشو دید توی وبلاگ

 گفت نوشته هاش فقط ماله اونه

تا وقتی که بخواد کتابشون کنه٬ می گفت تو  که داریشون٬ خوب فرق میکنی حتما!؟

منم همون روز شعراشو پاک کردمو یه نوشته از شکسپیر گذاشتم جاشون

راستش حالا که رفت واسه همیشه

مثه اینه که روح از کالبد این وبلاگ رفت

خدا رحمت کنه وبلاگُ

بنده خدا با چه انرژی شروع شد

چطوری تموم شد

از حمید ممنونم که تنها خواننده این چند وقت وبلاگم بود

خوشحالم که دوستی مثه اون دارم

هر چند اونم یه بازیه از بازیهای سرنوشت

که بهتره خیلی باورش نکرد

البته اون خداستُ سرنوشتم یه کی از بازی های اون

بیچاره سرنوشت که خودشم بازیچست

زنده باد حمید که همیشه خداست

خدام همیشه حمید

خوش بگذره

به قول شاعر"

 به کسی بر نخوره بر نخوره

من یکی پنجرمو میبندم

این همه پنجره باز بسه

من یکی پیش خودم میمونم

م.عبور

 سر کوه بلند آمد عقابی
 نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
 غروبی بود و غمگین آفتابی
...

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
...

 


 نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 11:24 بعد از ظهر | لینک ثابت |